همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت.
وقتی که بادها در برگهای درهم تو لانه میکنند
وقتی که بادها گیسوی سبزفام تو را شانه میکنند
غوغایی ای درخت...
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت.
وقتی که بادها در برگهای درهم تو لانه میکنند
وقتی که بادها گیسوی سبزفام تو را شانه میکنند
غوغایی ای درخت...
اینروزا من شور و حال آدمی رو دارم که هوای کوچ داره.احساس میکنم همین روزا باید به دیدن عزیزی برم که نمیدونم کیه یا شاید هم اونه که داره به دیدن من میاد.یه جور حس اضطراب شیرین که منو بیقرار میکنه.کاری به برگهای تقویم ندارم.صدای آواز گنجشکا و عطر خاصی که توی هوا موج میزنه و اینهمه هیجانی که در طبیعت و بین مردمه به من حس غریبی میده.یه چیزی بین تموم شدن و شروع شدن بین مرگ و زندگی...
اینم از اون حسهای بهشتیه که آدم گاهی تجربه میکنه و مثل تمامی این لحظات ناب با یه بغض همراهه. اینروزا دلم میخواد به سالی که گذشت یه نگاه دوباره بندازم.من هر چند وقت یک بار این کار رو میکنم و حالا در آستانه سال نو بهترین فرصت برای یه مرور دوبارست.مرور کارهایی که انجام دادم فرصتایی که از دست رفت نقاط قوت و ضعف خودم و برنامه هام توی این دوره و... صد البته آدمای دورو برم.باید حواسم باشه که یه وقت در گیر ودار زندگی روزمره قلب کسی رو نشکسته باشم که اگه اینطور باشه اول از همه خودم خودم رو نمیبخشم.الان بهترین زمان برای دلجوییه.شاید کسی این گوشه وکنار منتظر ما باشه.زیارت اهل قبور رو هم فراموش نکنیم.ساکنان دیار خاموشی منتظر ما هستن.امیدوارم همه ما با دلی لبریز از محبت و صفا و با یه برنامه ریزی مطمئن و دقیق سال جدید رو شروع کنیم.سالی متفاوت از سالهای قبل.راستی!کنار سفره هفت سین منو فراموش نکنید.عیدتون مبارک.التماس دعا.![]()
شور وحال کودکی برنگردد دریغا...![]()
نمیدونم چرا همیشه وقتی بارون میباره آدم حس غریبی بهش دست میده.دست کم من که اینطوریم.یاد همه خاطرات خوب می افتم و آخرش هم بغض میکنم.من عاشق بارونم.وقتی بارون میباره احساس طراوت میکنم.دلم میخواد زیر بارون بدوم و آواز بخونم.دلم میخواد تنها زیر بارون باشم تا با خودم خلوت کنم.شاید یه کمی غیر عادی به نظر برسه.اما خوب من اینطوریم دیگه!البته اینم بگم که تا حالا این کارو نکردم به جز یه بار که کنار دریای شمال بودم و داشت بارون ریز نم نم میبارید و من یهو شروع به دویدن کردم!یادش بخیر.الان بارش بارون تازه قطع شده.اون بیرون همه چیز انگار شسته شده.صدای جیک جیک گنجشکا میاد و من احساس میکنم توی بهشتم.همیشه اینجور وقتا از خدا میخوام زمان رو متوقف کنه.این لحظات خیلی کم اتفاق میفته.به هر حال من الان در اوج خوشبختیم.خدایا!شکرت که زنده موندم و یه بارون دیگه رو دیدم.
میخواهم از امروز درباره آنچه از دلم برمی آید بگویم
با این امید که بر دل نشیند.تا بعد...